مرتضى راوندى
439
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
و در نتيجه درجهء فاعل مايشايى كم و زياد مىشد . ولى بههرحال آنكس كه زمام امور را به دست داشت ، از مطلق العنانى بىنظيرى بهرهمند بود . سعدى در گلستان واقعيت امر را بيان مىكند ، هرچند كه گفتهاش ممكنست خالى از طنزى تلخ نبوده باشد : خلاف رأى سلطان رأى جستن * به خون خويش باشد دست شستن اگر خود روز را گويد شب است اين * ببايد گفت آنك ماه و پروين يا اين وصف رابطه شاعر و امير ممدوح در چه مىتوانست باشد ، جز خوشآمدگويى و اطاعت محض ؟ شعرى فى البداهه حاصل مىگرديد . چنان كه نظامى عروضى گويد : « اما در خدمت پادشاه هيچ بهتر از بديهه گفتن نيست كه به بديهه طبع پادشاه خرم شود و مجلسها برافروزد و شاعر به مقصود رسد و آن اقبال كه رودكى در آل سامان ديد به بديهه گفتن و زود شعرى ، كس نديده است . » باز نظامى نقل مىكند كه هنگام نردبازى طغانشاه بن آلب ارسلان چون در آستانهء باختن بود ، بيم آن مىرفت كه دست به شمشير برد و سر نديم خود را از تن جدا سازد . ولى ازرقى با سرودن شعرى فى البداهه جان او را نجات مىدهد . هكذا سلطان محمود در عالم مستى زلفان اياز را كوتاه مىكند ، ولى وقتى كه بيدار مىشود ، سخت مغموم و پشيمان است و درباريان از ترس چون بيد به خود مىلرزند . عنصرى با سرودن اين رباعى ، ملالت سلطان را از ميان مىبرد . گر عيب سر زلف بت از كاستن است * چه جاى به غم نشستن و كاستن است جاى طرب و نشاط و مىخواستن است * كاراستن سرو ز پيراستن است بههمين جهت است كه عنصر المعالى قابوس بن وشمگير مىنويسد : « اما بر شاعر واجب است كه از طبع ممدوح آگاه بودن و بدانستن كه وى را چه خوش آيد ، آنگه وى را ( چنان ) ستودن كه وى خواهد كه تا آن نگويى كه خواهد ترا آن ندهد كه تو خواهى . » رابطهء شاعر با ممدوح او به صورت دادوستدى درآمده بود و شاعر در مقابل پاداشى كه مىگرفت مىبايست نام ممدوح را مخلد سازد . نظامى عروضى بر شاعر واجب مىداند كه تمام علوم بلاغت و فصاحت را فراگيرد : « تا آنچه كه مخدوم از ممدوح بستاند حق آن بتواند گزارد در بقاء اسم . و اما بر پادشاه واجب است كه چنين شاعر را تربيت كند تا در خدمت او پديدار آيد و نام او را از مدحت او هويدا شود . اما اگر ازين درجه كم باشد نشايد به دو سيم ضايع كردن و به شعر او التفات نمودن . » در واقع شعرا با مديحهسرايى و چاپلوسى به حدى ارج خود را پائين آورده بودند كه مىخواستند با گفتن اين مطلب كه سلاطين از آنها بىنياز نيستند ، مقام اجتماعى خود را تحكيم بخشند . چنان كه باز نظامى عروضى مىگويد :